![]() |
![]() |
|
| شعر های عاشقانه smsهاي عاشقانه |
|
ابرها رفتند.
يك هواي صاف ، يك گنجشك ، يك پرواز. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم. پرتقالي پوست مي كندم . شهر در آيينه پيدا بود . دوستان من كجا هستند ؟ روزها شان پرتقالي باد! آسمان ، آبي آب ، آبي تر. من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم : خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود. مي پرد در چشمم ، آب انار ... با خودم مي گويم : تنهايي ، تنها باد. نگاه "من" به روي ميز افتاد : (( چه سيب هاي قشنگي ! حيات نشئه ي تنهايي است .)) و روي ميز ، هياهوي چند ميوه ي نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. و بوي باغچه را ، باد ، روي فرش فراغت نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد. زندگي خالي نيست : مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست. با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود. ميوه ها آواز مي خواندند . ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند. اضطراب باغ ها در سايه ي هر ميوه روشن بود. من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد : ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟ _ ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ، ميان اين سبد جا داد ؟ _ گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. _ امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. _ " به " چه شد ، آخر خوراك ظهر ... _ ... ظهر از آيينه ها تصوير " به " تا دوردست زندگي مي رفت ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟ تركيبي از شعرهاي سهراب سپهري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هر مردي آدم است و هر زني حوا،و گريزي از اين بودن نيست...
گفتمش نقّاش را نقشي بكش از زندگي/ با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 |
|
RSS
|