![]() |
![]() |
|
| شعر های عاشقانه smsهاي عاشقانه |
|
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنه تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان این آخرین ترانه لالاییست در پای گاهواره خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایه من سرگردان از سایه تو دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین ما نه غیر خدا باشد من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را میسایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهده ‚ من بودم گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم چشمان بیگناه تو چون لغزد بر این کتاب در هم بی آغاز عصیان ریشه دار زمانها را بینی شکفته در دل هر آواز اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گل مریم بیقدرتر ز خار بیابانند اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری بگذار تا دوباره شد لبریز چشمان من ز دانه شبنمها رفتم ز خود که پرده بر اندازم از چهر پک حضرت مریم ها بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستاره توفانست پروازگاه شعله خشم من دردا ‚ فضای تیره زندانست من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را می سایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانست شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم دیریست کاشیانه شیطانست روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانه درد آلود جویی مرا درون سخنهایم گویی به خود که مادر من او بود شعر : فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هر مردي آدم است و هر زني حوا،و گريزي از اين بودن نيست...
گفتمش نقّاش را نقشي بكش از زندگي/ با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 |
|
RSS
|