تبليغاتX
عشق
شعر های عاشقانه smsهاي عاشقانه

قایق شکستنی

حس خوب با تو بودن

دیگه با من آشنا نیست

شعر خوبه از تو گفتن

دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی

واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات

همه زندگیمو باختم

تو رودخونه ی قلبت

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقت شکستنی بود

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه پیش

همچو بارانی که شوید جسم خک

هستیم ز آلودگی ها کرده پک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست

ای دلتنگ من و این بار نور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ‚ نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ‚ من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار

گاهواره کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شعور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لا جرم شعرم به آتش سوختی

شعر : فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

 

از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی

در راههای سخت عبورم ز زندگی

تا ساحل امید تو همراه آمدی

ای مهربانترین تپش قلب زندگی

ای قصه صبوری گل های عاطفه

ای امتداد اینه عشق تا ابد

ای معنی تولد زیبای عاطفه

زیباتر از تولد گلهای ارغوان

آبی تر از شکفتن روح حقایقی

دستان تست سایه صدها گل غریب

تو شرح حال سوختن شمع عاشقی

یادم نمی رود که چه کردی برای من

گلدان آرزوی مرا آب داده ای

در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود

من را به روی ثانیه ها تاب داده ای

پرواز کن به کشور اینه های پک

شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی

شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی

دل را به نغمه های وفا آشنا کنی

ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق

رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد

رفتی و چشم های من از کشور افق

سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد

غربت حضور سکت امواج اشک هاست

رفتی و مانده خاطره هایت برای من

یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق

با رفتنت شکست دل اشک های من

روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت

گم شد میان کلبه رویا بهار من

دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد

پیوندهای آبی تو یادگار من

گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست

در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام

برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار

در انتظار رویش عشقی دوباره ام

ای اولین حکایت بی انتها ی عشق

رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد

بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها

دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد

رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی

در جای جای شهر وجودم سروده شد

رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب

در کوچه های آبی چشمم گشوده شد

پیش تو عشق هجی سبز بهار بود

با رفتنت بلور غزلهای من شکست

ای معنی طراوت باران عاطفه

بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست

در پاسخ سوال سراسر نیاز من

گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی

بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود

دل را میان حادثه تنها گذاشتی

این بود پاسخ تپش قلب عاشقم

این بود پاسخ غزل سرخ انتظار

کردی دریغ از دل من یک نگاه را

این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار

نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست

باور نمی کنم که تو از یاد برده ای

باور نمی کنم که پس از مدتی غروب

دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای

رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم

بی تو غروب می کند از دیده ام بهار

تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم

ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

 شعر : مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

عاشقانه

آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن!

روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید.......

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید....

وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز!

ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم.....

به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

 

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه لالاییست

در پای گاهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه من سرگردان

از سایه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما نه غیر خدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده ‚ من بودم

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم

چشمان بیگناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شکفته در دل هر آواز

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریا کاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شد لبریز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود که پرده بر اندازم

از چهر پک حضرت مریم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره توفانست

پروازگاه شعله خشم من

دردا ‚ فضای تیره زندانست

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم

دیریست کاشیانه شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانه درد آلود

جویی مرا درون سخنهایم

گویی به خود که مادر من او بود

 شعر : فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

سرنوشت من و چشمهایت

ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم

ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم

جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم

گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی

آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم

آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد

با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم

انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من

تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم

از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد

گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم

از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی

چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم

آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم

ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم

تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی

عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم

بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن

اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم

وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را

آن لهجه نقره ای را ایکاش نشنیده بودم

انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است

وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم

اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست

جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم

باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز

ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم

اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست

اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت

یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم

هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز

رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم

حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست

جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

شعر : مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

 

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 
ابرها رفتند.



يك هواي صاف ، يك گنجشك ، يك پرواز
.




روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم
.



پرتقالي پوست مي كندم
.


شهر در آيينه پيدا بود
.



دوستان من كجا هستند ؟



روزها شان پرتقالي باد!


آسمان ، آبي



آب ، آبي تر
.


من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم
:


خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود
.



مي پرد در چشمم ، آب انار
...


با خودم مي گويم : تنهايي ، تنها باد
.




نگاه "من" به روي ميز افتاد
:


((
چه سيب هاي قشنگي
!


حيات نشئه ي تنهايي است
.))


و روي ميز ، هياهوي چند ميوه ي نوبر



به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.


و بوي باغچه را ، باد ، روي فرش فراغت



نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد.



زندگي خالي نيست
:


مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست
.


با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود
.


ميوه ها آواز مي خواندند
.


ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند
.

اضطراب باغ ها در سايه ي هر ميوه روشن بود
.

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد
:


ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟



_
ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ، ميان اين سبد جا داد ؟


_
گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.


_
امتحان كردم اناري را



انبساطش از كنار اين سبد سر رفت
.


_ "
به " چه شد ، آخر خوراك ظهر
...


_ ...



ظهر از آيينه ها تصوير " به " تا دوردست زندگي مي رفت




ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.


كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش



و بي خيال نشستن


و گوش دادن به



صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟


تركيبي از شعرهاي سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

عشق یعنی ......................

ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار

ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار

کوچه دل با تو زیبا میشود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی نازننی مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادق ی

چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من

قلب من یک جاده تاریک بود

با تو قلبم کلبه پیوند شد

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد

مرز ما گلدانی از احساس شد

تو گلدان پیچکی از عاطفه

تو شدی راز شکفتن

من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه

ای تماشای تو یک حس لطیف

بی تو فرش ک.چه های بارانی ست

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی ست

قلب من تقدیم چشمان تو شد

عشق یعنی تا ابد آبی شدن

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از آسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و

سال ها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن سوختن

عشق یعنی راهی دریا شدن

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبی و بی کینه است

عشق یعنی سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره اینه است

تو گل گلدان قلب من شدی

عشق شد یک برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها می دهد

میوه های عاطفه چشمان تو

چشمهایم باز بارانی شدند

قلبم اما گشت دریای ز عشق

دل گذشت از کوچه های خاطره

ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق

باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است

باید از پیوند تو سرشار شد

 شعر: مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 

                                                    عشق یعنی...

عشق یعنی یک سلام ویک درود

عشق یعنی دردو محنت دردرون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی قطره ودریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی زاهداما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن بدست

عشق یعنی اب بر اذرزدن

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی مستی ودیوانگی

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی درفراقش سوختن

عشق یعنی انتظاروانتظار

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 
عشق بها دارد ... من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم یک دنیا اشک ... آری ... عشق بها دارد !!!

آره زندگيم همينه !ديگه چاره ای ندارم !صبح تا شب اين شده کارم يا تو باشی و بخندم يا نباشی و ببارم


چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
ُ
شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند بنازم به شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .

آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است


ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست

گويند لحظه ايست روييدن عشق آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

هميشه ميگفتن پيدا کردن يه دوست خوب خيلي سخته اما من باورم نميشد تا اينکه تو رو ديدم که براي پيدا کردن من چه قدر زحمت کشيدي ...


بارون و دوست دارم هنوز ... چون تو رو یادم میاره

حس می کنم پیشه منی ... وقتی که بارون می باره ....
دریاب! بازم تنهام




بهت نگفتم تا حالا اینکه چقد دوست دارم اما حالا بهت می گم بی تو دارم کم می یارم
بهت نگفتم تا حالا که بدجوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت می گم ...


وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
.
که بس دور است بین ما
....


رفیق من سنگ صبور غمهام / به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم / چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از خیلیا / خیلی دلم گرفته از خیلیا ...


ميدوني فرق تو با خون چيه؟

خون ميره تو قلب و برميگرده
اما تو ميري تو قلب و برنميگردي


شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جريان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جايگاه توست


خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم


سلام ببخشيد از اداره هواشناسی مزاحم مشوم اينجا کسی دلش هواتون را کرده چه کار بايد بکنه؟


امروز همان فردای است که ديروز منتظرش بودی


تو هديه الهی از خداوندی برای سينه پر دردمن:عطر وجودت را برای شفا می بويم..........!
ای شلغم



خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش


ای که دور از منی و یاد منی،با خبر باش که دنیای منی...شادیت شادی من،غصه ات غصه من...قلب من خانه تو خانه ات قبله من دوست دارم


آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم



دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني


گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!



ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم



سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا


طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه


در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد


نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي


انگشتتو مشت کن..... مشته؟
مشته مشته؟
حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی......!!!

قلب من در هر زمان خواهان توست / این دو چشمان عاشقم مهمان توست / گرچه لبریز از غمی درمانده ام / این نگاهم در پی درمان توست ...!

تمام شیرینی عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است

شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد

امیدوارم با هر دونه برفی که می باره یه غصه از دلت پاک شه. آرزو می کنم غم های دلت برن زیر برف زمستون و دلت همیشه سفید و بدون غم بمونه

دونه های برف فقط برای دیدن چشات از آسمون پایین میان. اما پاشونو که زمین می ذارن فدای مهربونیت می شن...

دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند،افراد بدبين چتر نجات

لره با زن و بچش ميره خونه مي بينه بوي گاز مياد . برمي گرده ميگه : هيچکي چراغ رو روشن نکنه من کبريت دارم

خون من یعنی وجودم، بی خون من هیچ و پوچم،‌بارها در عشقنامه نوشتم، خون من مهر وجودت.

كسی در باد می خواند تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم د لم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم

چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین انسانم

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ، در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد، تعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت . . .

ناز نيستي اما ناناز مني ، به فکرم نيستي اما روياي مني


حرفات تلخه اما عسل مني ، با من نيستي اما نفس مني

دوسم نداري اما عشق مني . . .

هزار دليل براي دوست داشتن ، يک دليل براي دوست نداشتن


اون يک دليل رو به خاطر هزار دليلت دوست داشته باش . . .

با ادامه مطالب همراه باشید



به خاموشی ما منگر که ما معدن رازیم

فلک بشکست بال ما را وگرنه اهل پروازیم . . .

.

.

.

بي گناهي کم گناهي نيست در ديوان عشق٬يوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است


.

.

.

خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است

پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است

گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست

گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است . . .

.

.

.

قلب من در هر زمان خواهان توست / اين دو چشمان عاشقم مهمان توست
/

گرچه لبريز از غمي درمانده ام / اين نگاهم در پي درمان توست
. . .

.

.

.

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي بر سر دار ،


از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار . . .

.

.

.

در يک آشنايي دوستانه ما با هم دست داديم ٬ تو فقط دست دادي
. . .

و من . . . همه چيز از دست دادم
. . .

.

.

.

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟


هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آيي . . .

.

.

.

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم


و تو نيز هرگز نديدن من را . . . آنگاه نميدانم براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت . . . ؟

.

.

.

اگه يه خودکار داشتي که فقط اندازه ي نوشتن يک جمله جوهر داشت

باهاش چي مينوشتي؟ خدايا دوست دارم . . .

.

.

.

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه
. . .

.

.

.

تو اگر باز کني پنجره اي سمت دلت ٬ ميتوان گفت که من چلچله لال توام ٬


مثل يک پوپک سرمازده در بارش برف ٬ سخت محتاج به گرماي پر و بال توام
. . .

.

.

.

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي ، هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ،


راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي ، عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .

.

.

.

دوست بهترين واژه در جهان است، اما كساني كه معني آن را نمي فهمند


اين واژه را بدنام كرده اند ٬ دوست ، دشمن تنهايي يك تنهاست . . .

.

.

.

چشاي پرستو بي اشک ميميره صداي قناري بي تو ميگيره اگه تو نباشي پيشم عزيزم


هر چي شاديست توي قلبم ميميره آسمون عشق پوسيده مي شه

هواي عشق مه الوده مي شه . . .

.

.

.

سرمشق های آب بابا ٬ یادمان رفت


رسم نوشتن با قلم یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان یادمان رفت . . .

.

.

.

فراموش نکنیم در ساحل قلبها ٬ این جای پای دوست است که می ماند ٬


وگرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند

خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت

اندازه ی تمام قدمهایی که تو عمرم برداشتم دوستت دارم . . . از طرف فلج مادر زاد !

از زندگي لذت ببر چون آخر جاده زندگي يه تابلو هست كه روش نوشته دور زدن ممنوع

سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني

به نامردی نامردان قسم خوردم که نامردی کنم در حق نامردان عالم

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند

چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش

سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني

نگاهت همچون باران است و قلبم همچون كوير... و مي داني كه كوير بدون باران زنده است... پس برو بمير

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!


شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم



نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی


عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد


بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است


فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!


یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي



اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري


ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه...

دوست دارم پیتزای رو میزت باشم ، تا به دست تو تیکه تیکه بشم !

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند


اگه یه روز قرار باشه آدمها رو با رنگ بشناسند دوست دارم رنگ تو آبی باشه ، که مثل آسمون بالای سرم باشی .


گریه هامو تو ندیدی

هر چی گفتم نشنیدی

من کدوم عهد رو شکستم

که تو اس ام اس نمی دی ؟!


من از بازی هفت سنگ بدم میاد ، میترسم اینقدر سنگ رو سنگ بذاریم که بینمون دیوار بشه ، بیا لی لی بازی کنیم که تو هرجا رفتی دوباره برگردی پیشم . . .!

قدیمی و طلا چاپی تو ای دوست

میان عاشقان تاپی تو ای دوست

صدایت رونق تالار عشق است

مگر موسیقی پاپی تو ای دوست

این قاصدک ها رو فوت کردم تا بیان و بهت بگن که به یادتم ...

****

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی،

دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی،

غذا نیست که بهش ناخونک بزنی،

رفیق نیست که بهش کلک بزنی

عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی !!


روزی که دلم پیش دلت بود گرو ، دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد ، کفشهای مرا جفت کردی که برو ...


یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ، ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست . .

عراق 8 سال جنگید تا اسیر گرفت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ما نجنگیده اسیرتیم با وفا



چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم ... خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم ...

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اى كه دور از من و در ياد منى. باخبر باش كه دنياى منى. شاديت شادى من, غصه ات غصه ى من ، قلب من خانه تو خانه ات قبله من.

جارو برقی با اینکه میدونه زباله راه نفس اش رو میبنده بازم هورت اش میکشه ، جارو برقیتم آشغال

نخ داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي شمع جواب داد مگه میشه کسی که توقلبمه بسوزه ومن اشک نریزم

علم ثابت کرده که شکر درآب حل میشه پس هیچوقت زیربارون نروچون شیرین ترین دوستمو ازدست میدم

بس كه ديواردلم كوتاه است هركه از كوچه تنهائي من مي گذردبه هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشدو مي گذرد

هرگاه از قلبهای بی عاطفه خسته شدی به یاد قلبی باش که هرلحظه به یادتوست

بازی روزگار را نمی فهمم!من تو را دوست دارم.تو دیگری را....دیگری مرا و همه ما تنهاییم.

ترسم آخرزغم عشق توديوانه شوم،بي خودازخودشوم وراهي ميخانه شوم،آنقدرباده بنوشم كه شوم مست و خراب،نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب

چشماتو نگاه كردم تمام آفرینش خدا رو دیدم،لوس نشو تو چشمات خودمو دیدم.;-)

مستجاب آمد دعاي عاشقان، اي دعا گو آن دعا را باز گو...

عشق تاج زندگانی و سعادت جاودانی است.: به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،چرا باید دور تو بگردم. ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم

دلم از دوريت پاره پاره شد، دوختمش حالا تنگ شد...

شعر اتل متل از سوى وزارت ارشاد به دلایل زیر تحریم شد.1. استفاده ازكلمات ركیك2.رواج بی حجابی3.صدور شیر به هندوستان شعر اصلاح شده:اتل متل صلواتگاوحاجی زده قاطهم دست داره هم آستینشیرشو بردن فلسطینبگیرزن مسلمانازحزب الله لبناناسمشو بذار حكیمه چادر سرش ضخیمه

به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!


.
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی



من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام


فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست


خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد
.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد
.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد



در اندرون همه ما خزانه‌اي بيكران از عشق و شادماني و نعمت هست كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم، برايمان فراهم كند


دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است


اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد

دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده

می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم


زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه !؟

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد [-o<

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند


دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند ... من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم
...

اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه
!

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم! اما ترسیدم که صدای قلبم تورو اذیت کنه
...

چشمهاي تو مثل درياست... اجازه ميدي جورابامو توش بشورم؟


عاشقت گشتم تو گفتي عاشقان ديوانه اند! عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي


امروز روز ملي گلهاست روزت مبارک .... اينو براي همه ي گلهاي دنيا که عطرشون رو دوست داري بفرست

چشماتو دايورت كردي رو قلبم خيالي نيست حداقل از رو ويبره درش بيار تا اينقدر دلمو نلرزونه

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی!

من ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داري، بلكه مهم اينست كه چه كسي را داري
.

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند
.

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز
.

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است


عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي

تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم

صبح ها نميتونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.ظهرها نميتونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم شام بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم بخوابم....چون گرسنمه

تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني



Never KISS A policwomam ..she say stop!?! Hands up!.never kiss a Dr,she say: Next please ! so always kiss a teacher ...she will say repeat againe!!



انواع بوسه: 1.بوس صورت : دوست داشتن 2. بوس پيشاني : آرامش 3.بازو‌: شوخي كردن 4.لب : عاشق بودن 5. گردن : نياز داشتن



ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟ به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که نمي درخشي




اي باغبان در باز كن من مرد گلچين نيستم * من خود گلي دارم كه محتاج گل كس نيستم



نمي خوام قلب تو باشم که با هر حادثه بشکنم مي خوام روح تو باشم که تنها لحظه ي مرگ از تو جدا شم..."
تقديم به انكه دارمش دوست


تقديم به انكه قلبم از اوست

اگر مهتاب از تن بركند پوست

جدا هرگز نگردد يادم از اوست



تازه گیا طلا شدی ، گم شدی کیمیا شدی

دیگه اس ام اس نمی زنی عین غریبه ها شدی
!



یکی محبت میکنه یکی ناز میکنه اونی که ناز میکنه همیشه محبت میبینه


اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست




دوست های واقعی مثل صبح میمونن نمیشه تموم روز داشتشون ولی مطمئنی

که فردا،هفته ی بعد،ماه بعد،سال بعد..... تا ابد هستند
.



ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشك تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي كه خدا از همه چيز به ما نزديك تره
..
يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم


موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه


دوست دارم شبی را با غمت سر کنم ..... دفتری از اشک چشمهایم تر کنم .... نام آن دفتر کنم دیوان عشق ..... عشق را عنوان آن دفتر کنم

میدونی اس ام اس خالی یعنی چی؟


یعنی به یادتم ولی حرفی واسه گفتن ندارم
!



فراموش کردن کسی که دوستش داری ، مثل به خاطر آوردن کسی یه که هرگز نمی شناسیش

جامه اي بافتم ، تاروپودش از عشق، خواستم تا به تو هديه کنم. ليک ديدم که در آن گوشه باغ ، لاله اي پنهاني با نسيمي مي گفت: جامه عشق برازنده هر قامت نيست.


من ادعا نمي کنم همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم
.

ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيز دوستشان دارم



انسان عاشق زيبايي نمي شود بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست


برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا




گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است.

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

وقتي كسي ناراحتت مي‌كنه 42 تا ماهيچه استفاده ميشه تا اخم كني، اما فقط 4 تا ماهيچه لازمه تا دستت رو دراز كني و بزني پس كله‌اش

دوست دارم بی آنکه بدانی همیشه به یادت هستم بی آنکه به یادم باشی همیشه همراهت هستم بی آنکه حضورم را احساس کنی دوستت دارم

چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

يه روز يه مرده ميره پيش خدا ميگه خدايا چرا دخترا رو خشگل آفريدي خدا ميگه : براي اينكه شما دوسشون داشته باشيد دوباره ميگه خدايا پس چرا احمق آفريديشون خداميگه : براي اينكه اونها هم شما رو دوست داشته باشند

 

اميدوارم خوشبختي مثل سگ پاچتو بگيره, مثل سوسک ازت بالا بره, مثل انگل تو وجودت باشه, مثل عقرب نيشت بزنه و مثل مسیج هميشه واست بياد

امیوارم امشب که میخوابی قشنگترین و بهترین آدم دنیا رو تو خواب ببینی . . . ولی سعی نکن بهش عادت کنی چون من هر شب نمیتونم بیام به خوابت

اگه شبها خوابت نمی بره ستاره ها رو بشمار اگه ستاره ها تموم شدند بارون رو بشمار اگه بارون بند اومد دوست داشتن مون به خودتو بشمار که نه تموم میشه نه بند میاد...

خداوندا چرا دل آفريدي ؟ چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟ اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا سيماي زيبا آفريدي ؟

وقتي دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند

جهنم زماني است که شما داراي: اتومبيل آمريکايي، زن بريتانيايي، خانه چيني، غذاي آلماني و حقوق ايراني باشيد. بهشت زماني است که شما داراي: حقوق آمريکايي، خانه بريتانيايي، غذاي چيني، اتومبيل آلماني، و زن ايراني باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط میلاد تخت اردشیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر مردي آدم است و هر زني حوا،و گريزي از اين بودن نيست...


گفتمش نقّاش را نقشي بكش از زندگي/ با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد...


نوشته های پیشین
آبان 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT=rufozeh is offline"

کداهنگ میخواهی بیاتو