![]() |
![]() |
|
| شعر های عاشقانه smsهاي عاشقانه |
|
قایق شکستنی حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم تو رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقت شکستنی بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خک هستیم ز آلودگی ها کرده پک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید ها با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست ای دلتنگ من و این بار نور ؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش ‚ نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه بازارها آه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشان آمده از دوردست آسمان از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی همآغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را آب تو بستر رگهایم را سیلاب تو در جهانی این چنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب آه آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگیست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم ‚ من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یکدم بیالاید به غم آه می خواهم که برخیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم هایهای این دل تنگ من و این دود عود ؟ در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟ این فضای خالی و پروازها ؟ این شب خاموش و این آوازها ؟ ای نگاهت لای لایی سحر بار گاهواره کودکان بی قرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شعور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لا جرم شعرم به آتش سوختی شعر : فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی در راههای سخت عبورم ز زندگی تا ساحل امید تو همراه آمدی ای مهربانترین تپش قلب زندگی ای قصه صبوری گل های عاطفه ای امتداد اینه عشق تا ابد ای معنی تولد زیبای عاطفه زیباتر از تولد گلهای ارغوان آبی تر از شکفتن روح حقایقی دستان تست سایه صدها گل غریب تو شرح حال سوختن شمع عاشقی یادم نمی رود که چه کردی برای من گلدان آرزوی مرا آب داده ای در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود من را به روی ثانیه ها تاب داده ای پرواز کن به کشور اینه های پک شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی دل را به نغمه های وفا آشنا کنی ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد رفتی و چشم های من از کشور افق سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد غربت حضور سکت امواج اشک هاست رفتی و مانده خاطره هایت برای من یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق با رفتنت شکست دل اشک های من روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت گم شد میان کلبه رویا بهار من دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد پیوندهای آبی تو یادگار من گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار در انتظار رویش عشقی دوباره ام ای اولین حکایت بی انتها ی عشق رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی در جای جای شهر وجودم سروده شد رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب در کوچه های آبی چشمم گشوده شد پیش تو عشق هجی سبز بهار بود با رفتنت بلور غزلهای من شکست ای معنی طراوت باران عاطفه بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست در پاسخ سوال سراسر نیاز من گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود دل را میان حادثه تنها گذاشتی این بود پاسخ تپش قلب عاشقم این بود پاسخ غزل سرخ انتظار کردی دریغ از دل من یک نگاه را این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست باور نمی کنم که تو از یاد برده ای باور نمی کنم که پس از مدتی غروب دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم بی تو غروب می کند از دیده ام بهار تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار شعر : مریم حیدر زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
عاشقانه آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن !روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید .......من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید ....وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز !ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم .....به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنه تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان این آخرین ترانه لالاییست در پای گاهواره خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایه من سرگردان از سایه تو دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین ما نه غیر خدا باشد من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را میسایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهده ‚ من بودم گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم چشمان بیگناه تو چون لغزد بر این کتاب در هم بی آغاز عصیان ریشه دار زمانها را بینی شکفته در دل هر آواز اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گل مریم بیقدرتر ز خار بیابانند اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری بگذار تا دوباره شد لبریز چشمان من ز دانه شبنمها رفتم ز خود که پرده بر اندازم از چهر پک حضرت مریم ها بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستاره توفانست پروازگاه شعله خشم من دردا ‚ فضای تیره زندانست من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را می سایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانست شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم دیریست کاشیانه شیطانست روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانه درد آلود جویی مرا درون سخنهایم گویی به خود که مادر من او بود شعر : فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را آن لهجه نقره ای را ایکاش نشنیده بودم انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم شعر : مریم حیدر زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
ابرها رفتند.
يك هواي صاف ، يك گنجشك ، يك پرواز. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم. پرتقالي پوست مي كندم . شهر در آيينه پيدا بود . دوستان من كجا هستند ؟ روزها شان پرتقالي باد! آسمان ، آبي آب ، آبي تر. من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم : خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود. مي پرد در چشمم ، آب انار ... با خودم مي گويم : تنهايي ، تنها باد. نگاه "من" به روي ميز افتاد : (( چه سيب هاي قشنگي ! حيات نشئه ي تنهايي است .)) و روي ميز ، هياهوي چند ميوه ي نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. و بوي باغچه را ، باد ، روي فرش فراغت نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد. زندگي خالي نيست : مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست. با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود. ميوه ها آواز مي خواندند . ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند. اضطراب باغ ها در سايه ي هر ميوه روشن بود. من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد : ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟ _ ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ، ميان اين سبد جا داد ؟ _ گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. _ امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. _ " به " چه شد ، آخر خوراك ظهر ... _ ... ظهر از آيينه ها تصوير " به " تا دوردست زندگي مي رفت ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟ تركيبي از شعرهاي سهراب سپهري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
عشق یعنی ...................... ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریبای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار کوچه دل با تو زیبا میشود تو شفا بخش نگاه عاشقی مهربانی نازننی مثل عشق با تمام شاپرک ها صادق ی چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من قلب من یک جاده تاریک بود با تو قلبم کلبه پیوند شد اشک هایم مثل نیلوفر شکفت حاصلش یک آسمان لبخند شد مرز ما گلدانی از احساس شد تو گلدان پیچکی از عاطفه تو شدی راز شکفتن من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه ای تماشای تو یک حس لطیف بی تو فرش ک.چه های بارانی ست بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز در حصار عاشقی زندانی ست قلب من تقدیم چشمان تو شد عشق یعنی تا ابد آبی شدن عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشک ندامت ریختن عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف با حضورش آبی و بی کینه است عشق یعنی سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقره اینه است تو گل گلدان قلب من شدی عشق شد یک برگ از گلدان تو در بهار آرزوها می دهد میوه های عاطفه چشمان تو چشمهایم باز بارانی شدند قلبم اما گشت دریای ز عشق دل گذشت از کوچه های خاطره ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق باید از آرامش دل ها گذشت شادمان چون لحظه دیدار شد بهترین تسکین دل این جمله است باید از پیوند تو سرشار شد شعر: مریم حیدر زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط میلاد تخت اردشیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هر مردي آدم است و هر زني حوا،و گريزي از اين بودن نيست...
گفتمش نقّاش را نقشي بكش از زندگي/ با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 |
|
RSS
|